کم حرفی
سلام بر آن کسی که فرشتگان آسمان بر او گریستند

بند اول

هماره تا که خدا را بود ز خلق سپاس 

درود بر خلف پاک مرتضی عبّاس

فروغ چشم و چراغ دل چهار امام

امید یوسف زهرا حسین خیر النّاس

دو ذوالفقار دو ابرو، دو چشم او دو علی

محب از آن به امان عدو از این به هراس

بهین معلّم دانشسرای عالم عشق

که از جهان وجودش فراتر است کلاس

لبش حقیقت کوثر دمش روان مسیح

دلش بهشت ولایت رخش حدیقۀ یاس

تمام عمر به دور عزیز زهرا گشت

چنانکه داد حرم را شب شهادت پاس

نه در بهار جوانی خدا گواست که بود

ز شیر خوارگی و کودکی حسین شناس

روا بود که همانند چهارده معصوم

شود ز حضرت او صبح و شام نعت و سپاس

کنار تربت پاکش فرشتگان خوانند

دو مصرعی که در آن هست یک جهان احساس

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس


بند دوّم

درود صبر و سلام رضا به همّت او

دل فرات بود مشتعل ز غیرت او

به شیرخواره گی او را شناخت شیر خدا

که بوسه زد به جبین و به دست و صورت او

دمی که تشنه ز دریا نهاد پای برون

کمال یافت جوانمردی از فتوّت او

کتاب عشق و وفا و محبّت و ایثار

روایتی است ز سرداری و سقایت او

چو آفتاب ز ماه جبین نمایان بود

حسین دوستی از لحظۀ ولادت او

محال بود نکاه از حسین بردارد

که گشته بود تماشای دوست عادت او

ستارۀ سحر زینب و حسین و حسن

چراغ هاشمیان آفتاب طلعت او

به حشر فاطمه آرد دو دست او همراه

که این دو دست وسیله است بر شفاعت او

کسی که گفت ولی اللّهش بنفسی انت

مرا چه زهره که گویم ثنای حضرت او

به غرفه های ضریحش اگر رسد دستم

به این دو مصرع زیبا کنم زیارت او

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

بند سوّم

سزد ز مهر فلک خوبتر بخوانندش

قمر، نه رشک هزاران قمر بخوانندش

قسم به خون شهیدان حق روا باشد

که سیّد الشّهدای دگر بخوانندش

سزد به زمزم و کوثر همه دهان شویند

سپس به بحر ولایت گهر بخوانندش

اگر چه زادۀ امّ البنین بود عبّاس

روا بود که به زهرا پسر بخوانندش

به یک نگاه توان خلق را کند سلمان

ز راه صدق و ارادت اگر بخوانندش

چنانکه بود علی نفس مصطفی زیباست

که نفس زاده خیر البشر بخوانندش

عمو به اینهمه رأفت بحق عجب نبود

که دختران برادر پدر بخوانندش

ستارگان همه گردند دور آن ماهی

که مهر و ماه سپهر ظفر بخوانندش

به یک نظر دهد از لطف حاجت همه را

اگر تمامی اهل نظر بخوانندش

بوصف منقبت او سروده ام بیتی

سزد که خلق به شام و سحر بخوانندش

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

 

بند چهارم

سلام باد به چشم و به دست و بازویش

درود باد به ماه جمال دلجویش

ز معجز نبوی ارث میبرد چشمش

به ذوالفقار علی رفته تیغ ابرویش

کتاب عشق حسین است در خط و خالش

بهشت زینب کبری است لالۀ رویش

جبین به خاک کف پای عاشقی سایم

که دوست دوست بر آید ز تار هر مویش

مدینه مست شد از بوی عشق و عطر وفا

دمی که امّ بنین شانه زد به گیسویش

خدا گواست که بوی حسین را می داد

چو می گذشت نسیم شب از سر کویش

ملقّب است به باب الحوایجی آری

بیا و دست گدایی دراز کن سویش

تمامی شهدا غبطه می برند به او

که هست صحنۀ محشر پر از هیاهویش

خوش آن زبان که چو در روز حشر باز شود

به این دو مصرع زیبا بود ثنا گویش

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

بند پنجم

شب ولادت خود داده بود دل از دست

نگاه کرد به چشم حسین و شد سر مست

قسم به نرگس چشمش همین که چشم گشود

چو تیر عشق حسینش درون سینه نشست

علی، حسین، حسن، زینبین، امّ بنین

همه چو دسته گل او را دهند دست به دست

سرم فدای تن و جان کودک شیری

که دل به حلقۀ زلف عزیز زهرا بست

اگر که کفر نبود این کلام می گفتم

که بود زادۀ امّ البنین حسین پرست

کنار آب روان آبرو به آب نداد

که بود تشنگیش آبرو ز عهد الست

ز چشم و دست و سر و جان گذشت در یک آن

قسم به حقّ خدا عاشق اینچنین بایست

پس از دو چشم و دو دستش گذشت از سر و جان

تنش ز تیغ درید و سر از عمود شکست

همیشه تا که خروس سحر کند تقدیس

هماره تا سخن مرغ عشق یا حق است

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

بند ششم

چو دید تشنۀ لب های خشک او دریاست

به آب خیره شد و ناله اش ز دل بر خواست

که آب از چه نگردیدی از خجالت آب

تو موج میزنی و تشنه یوسف زهراست

ز یکطرف به حرم بانگ العطش بر پاست

قسم به فاطمه هرگز تو را نمی نوشم

که در تو عکس لب خشک سیّد الشّهداست

ز خون دیدۀ من روی موج خود بنویس

که از تمامی اطفال تشنه تر سقّاست

خدا گواست که با چشم خویشتن دیدم

سکینه را که لبش خشک و دیده اش دریاست

درون بحر همه ماهیان به هم گویند

حسین تشنه و سیراب وحشی صحراست

نوشته اند به لبهای خشک من ز ازل

که تشنه کام گذشتن ز بحر شیوۀ ماست

ز شیر خواره برایت پیام آوردم

پیام داده که ای آب غیرت تو کجاست؟

صدای نعرۀ دریا به گوش جان بشنو

که موج آب هم این طرفه بیت را گویاست

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

بند هفتم

ز آب با جگر تشنه شست سقّا دست

کشید پا و نداد عاقبت بدریا دست

وجود او سپر مشک بود و بیم نداشت

از اینکه چشم دهد یا که سر دهد یا دست

ز دست دادن خود بود آگه و می خواست

که عضو عضو وجودش شود سرا پا دست

تمام هستی خود را به پای جانان ریخت

گذشت از سر و از چشم و تن نه تنها دست

خدا گواست که بر پای دوست می افکند

اگر به پیکر مجروح داشت صدها دست

به یاری پسر فاطمه گذشت از جان

جدا شد از بدنش در حضور زهرا دست

سخن ز آب مگو ای سکینه رو به حرم

که اوفتاده به یکجا تن و به یک جا دست

دو دست خویش به راه عزیز زهرا داد

به شوق آنکه بگیرد ز خلق فردا دست

رسد به خاک پی بندگی حق تار و

شود بلند به درگاه کبریا تا دست

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

بند هشتم

گرفت تیر از آن نور چشم حیدر چشم

بگفت تیر دگر کو که هست دیگر چشم

سرم نثار ره عاشقی که بعد دو دست

به پیش تیر دهد در ره برادر چشم

به سیّدالشّهدا کرد جان و دل تقدیم

گشود تا که به دامان پاک مادر چشم

مکن سکینه ز سقّا گله که آن مظلوم

به یاد تو عوض آب داشت خون در چشم

به تیر گفت بیا و به چشم من بنشین

که نیست جای تو ای پیک یار در هر چشم

دو دست دادم و در انتظار تیرم باز

که یا نهم به جگر یا به سینه یا بر چشم

تمام آرزویش دیدن برادر بود

نداشت حیف برای نگاه آخر چشم

به جسم پاک وی آنقدر تیر و نیزه زدند

که چون زره بدنش شد ز پای تا سر چشم

بسوی او دگران راست پای میزان دست

به دست او همگان راست روز محشر چشم

سزد به حشر بخوانند این دو مصرع را

چو افکند بر آن عارض منوّر چشم

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

 

بند نهم

مه سپهر وفا آفتاب امّ بنین

حسین روی و علی صولت و حسن آیین

جبین ز صدمۀ آهن چو مصحف پامال

بدن ز تیر شده بال جبرئیل امین

نگاه نافذ او جذبۀ علی را داشت

و گر نه تیر به چشمش نمی زدند ز کین

نداشت دستی و خم شد که تیر دشمن را

برون کشد به دو زانو ز دیدۀ خونین

چنان زدند به فرقش عمود در آن حال

که روی خاک به صورت فتاد از سر زین

فراریان نبردش تمام برگشتند

زدند بر تن او زخم از یسار و یمین

چو مصحفی که شود پاره پاره آیاتش

به خاک ریخت ورق های آن کتاب مبین

عزیز فاطمه را قد خمید و پشت شکست

کنار پیکر او ناله زد به صورت حزین

دو چشم چشمۀ اشک و دو چشم چشمۀ خون

دو دست بر کمر شه دو دست نقش زمین

درود باد بر آن دست و چشم و پیشانی

که شد نثار به یک لحظه بهر یاری دین

روا بود که به وصفش هماره باز بود

به این دو مصرع زیبا زبان حورالعین

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

 

بند دهم

رسید زخم ز بس روی زخم بر بدنش

نبود فرق دگر بین جسم و پیرهنش

به اب تیغ فرو ماند شعلۀ عطشش

ز نوک تیر رفو گشت زخم های تنش

عزیز فاطمه را لحظه ای برادر خواند

که بود چشمۀ خون جاری از لب و دهنش

به کودکی چو زبان باز کرد گفت حسین

به وقت مرگ برادر شد آخرین سخنش

نمود غسل به خون و کفن نیاز نداشت

که خاک کرب و بلا شد به علقمه کفنش

کشید پرده ز خون جبین به رخ ماهی

که خوانده اند شهیدان چراغ انجمنش

گلی ز گلشن امّ البنین به خون غلطید

که بود رنگ حسین و لطافت حسنش

چو لاله ای که بچینند و برگ برگ کنند

ز فرق تا به قدم پاره پاره شد بدنش

فرا ز نیزۀ دشمن نگاه زینب بود

به خال هاشمی و خون گرفته یاسمنش

چه لایق است درود تمام خلق جهان

چه قابل است سلام هزار همچو منش

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

 

بند یازدهم

حریم آل علی را ز اشک آب گرفت

عطش ز تشنه لبان لحظه لحظه تاب گرفت

پدر ز علقمه قامت خمیده بر می گشت

سکینه آمد و با گریه راه باب گرفت

بگفت یا ابتا اَینَ عمّی العبّاس

چه شد که چشم ز ما نجل بوتراب گرفت

سرشک دیده ی بابا جواب او را داد

که ماه عارض سقّا ز خون خضاب گرفت

نشست در یم خون تا مه بنی هاشم

کنار علقمه دیدند آفتاب گرفت

حرم از این خبر آمادۀ اسیری شد

بنات فاطمه را سخت اضطراب گرفت

به گاهواره علی ناله ای کشید ز دل

که صبر و طاقت و آرام از رباب گرفت

سلام بحر به لبهای خشک سقّایی

که تشنه در یم خون جا کنار آب گرفت

مدال نوکریش را گرفت از زهرا

زبان به منقبت و مدح آنجناب گرفت

خوشا کسی که سر قبر او به این سه سلام

که گفت مادر و از فاطمه جواب گرفت

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

 

بند دوازدهم

ستاره گان همه در علقمه برید نماز

که اوفتاده در آنجا به خاک ماه حجاز

هزار حیف که در لحظۀ شهادت خود

نشد که دیده کند بر روی برادر باز

دو دست داد و خدا در عوض دو بالش داد

که در ریلض جنان با ملک کند پرواز

بدون دست ز خون جبین گرفت وضو

سر بریدۀ او نوک نیزه خواند نماز

ز تشنه گان جگرش تشنه تر، جلال ببین

که کرد در دل دریا به آب دریا ناز

زدند تیر به چشمش دوباره چشم گشود

که دیدۀ تیر دوست گیرد باز

از آن شد به باب الحوایجی محشور

که دیده اند ز قبرش هزارها اعجاز

به خون پاک شهیدان قسم که در صف حشر

بود میان شهیدان مقام او ممتاز

حسین داشت ز سربازیش سرافرازی

سر سران جهان خاک پای این سرباز

چگونه مدح کند «میثم» آن شهیدی را

که مدح کرده خداوندگار بنده نواز

اگر روم به سر تربت مطهّر او

همین دو مصرع ترجیع را کنم ابراز

سلام خالق منّان سلام خیر النّاس

سلام خیل شهیدان به حضرت عبّاس

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٥ توسط مهدی | پيام ها ()